دنیای من

سرشماري

سلام دوستان

من از دوشنبه ميام دم در خونه هاتون تا آمارتون و در بيارم برام جالبه ميخام اين كار و تجربه كنم...فكر كنم براي خودم خيلي مفيد باشه چون ميتونم با مردم بيشتر در ارتباط باشم ميخام بدونم اكثريت مردم ما در چه وضعي زندگي مي كنن آيا اين كمك هايي كه ما به غريبه ها مي كنيم برا خودمون واجب تره يا نه...قبل از اينكه برم سرشماري با قاطعيت ميگم مردم كشور خودمون مستحق ترند...چراغي كه بر خانه رواست.......

ببينم با آماري كه ما ماموران سرشماري خواهيم گرفت مسئولان چه كاري خواهند كرد؟

من درك مي كنم اگه كسي نخواد بهمون آمار بده...

خواهيم فهميد درصد رضايتمندي و اميد مردم چگونه است؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:54  توسط دیبا  | 

اشک درخت

امروز می خوام یه ماجرای غم انگیز را براتون تعریف کنم....ما تو حیاط خونمون دو درخت توت و انجیل داشتیم...درخت توت از اون توت های سیاه می آورد که بهش می گن شاه توت....امسال هزار ماشاالله انقدر بار آورده بود که تمام کلاغ ها و گنجشک ها و هر چی حشره و مگس بود را سیر کرد ...یه وضع اسفناکی شده بود ...هر روز صدای غار غار کلاغ و هجوم مگس اطراف درخت توت....

حالا بریم سراغ درخت انجیل بی مصرف که اصلا بارش فایده ای نداشت ...احتمالا یه مشکلی داشت چون همه انجیل ها را می ریخت...اما یه فایده ای داشت اونم تو فصل تابستون سایه خوبی داشت...

خدا بیامرزتشون...

چون سه روز پیش یه شیر زن از درخت ها بالا رفت و شاخ و بالشون رو حرص کرد...اما قسمت غم انگیزش اینه که این دو هنوز دارن برای شاخه های قطع شدشون اشک می ریزن...

علت علمیشونو نمی دونم ...اگه کسی در این زمینه اطلاع داره خوشحال میشم منو هم در جریان بزاره

با تشکر

دیبا

خرداد۹۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 11:22  توسط دیبا  | 

خواب های آشفته

امروز دلم خیلی گرفته...دیشب یه خواب عجیب دیدم....خواب دیدم یکی خودش و آتیش زد ...تو خواب میشناختمش اما الان یادم نیست...دلم خیلی شور می زنه... به خودم می گم بازتاب حوادث روزه... خدا کنه اینطوری باشه ....چند وقته خواب های پریشان می بینم 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 10:25  توسط دیبا  | 

غیر معمولی

دوستیه ساده ما غیر معمولی شد

نمی دونم اون روز تو وجودم چی شد

نمی دونم چی شد که وجودم لرزید

دل من این حس و از تو زودتر فهمید

تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم

چه دلیلی داره از تو دست بردارم

بین ما کی بیشتر عاشقه؟

من یا تو؟!

هر چی شد از حالا...همه چیزش با تو

دیگه دست من نیست

بستگی داره به تو

بستگی داره که تو ....تا کجا دوسم داری

بستگی داره که تو ....تا چه روزی بتونی ....عاشق من بمونی...منو تنهام نذاری

دست من نبود اگه

اینجوری پیش اومد

می دونستم خوبی

ولی نه تا این حد

انگاری صد ساله

که تو رو میشناسم

واسه اینه انگار

روی تو حساسم

من احساساتی

به تو عادت کردم

هر جا باشم آخر به تو بر می گردم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 14:45  توسط دیبا  | 

سیزده بدر

یه سوال ؟

به نظر شما مهمترین چیز که نباید برای رفتن به دل طبیعت در ۱۳ فروردین فراموشش کرد چیه؟

به نظر من برای دوشیزگان و ترشی های موجود در خومره ....مهمترین چیز سبزه می باشد!... چرا ؟

چون احتمال اینکه یکی از گره ها اثر بخش باشه خیلی زیاده البته این مهم برای آقا پسرای خیلی سن بالا و پیر پاتال (به کسی بر نخوره برای مزاح این لغت و به کار بردم) نیز اثر بخشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 12:34  توسط دیبا  | 

اومدم

سلام دوستان....بعد مدت ها دوباره اومدم....امروز فقط برگشتم که اعلام کنم هستم و روزهای بعد پست های جدید میزارم...منتظرم باشید
+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 7:23  توسط دیبا  | 

فرصت دوباره

امشب داشتم به صدای دسته زنجیر زنی مسجد کنار خونمون گوش میدادم...که منو برد به گذشته...به پنجم دبستان...وقتی از دیوار افتادم و ضربه مغزی شدم...با خودم گفتم چرا خدا بهم فرصت دوباره داد؟...همه محلیام فکر میکردن مردنیم...کچلم کردن تا عملم کنن...اما وقتی دوباره عکس گرفتن خبری از لکه خونی نبود...قربون قدرت خدا برم...بی اختیار گریم گرفت و گفتم یا امام حسین
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 22:28  توسط دیبا  | 

شاگرد من

امروز می خوام بعد روزها بی موضوعی یه پست بزارم...می دونید وقتی از لحاظ روحی آروم نیستی و همش تو فکری، هیچ موضوعی و نمی تونی به خاطر بیاری یا اگه آوردی بتونی به رشته تحریر در بیاری....البته همه اینطوری نیستند اما من اینطوریم...این چند وقت خیلی روحم درگیر و خسته هست...اما حیفم اومد اینو ننویسم..

اول براتون یه مقدمه چینی می کنم تا بدونید ماجرا چیه بعد میرم سر اصل مطلب...یه روز مامان یکی از دوستای جوجه اردک اومد خونمون و یه سوال ریاضی و از جوجه پرسید تا یاد بگیره و بره به دخترش که من اسمش و میزارم سر به هوا، یاد بده...من دلم سوخت...با خودم گفتم من که بی کارم حداقل یه ثوابی بکنم...به جوجه گفتم ببین سر به هوا کلاس تقویتی میره اگه نه بگو بیاد من بهش یاد بدم (یکی از دوستام به صورت حق التدریسی داره به ابتدایی ها درس میده...تو عالم دوستی نخواستم نونش و آجر کنم)...جوجه گفت کلاس نمیره...ضمنا من تاکید کردم فقط به سر به هوا درس میدم و اونم تو عالم همسایگی ...اما این وسط یه بچه بازیگوش که سوژه منم هست بدون اجازه همراه سر به هوا اومد...من خیلی جدیم...اونم در مسایلی که قرار گذاشتم...وقتی با هم اومدن، فقط چشم غره ای به جوجه رفتم اما به هر دو درس دادم...بعد اون دیدم نه این بچه درست بشو نیست فکر کرده اینجا مدرسه است و منم معلم بی عرضشونم که هر بی ادبی که دلش خواست انجام بده...به همین دلیل برنامه کلاسم و عوض کردم و گفتم به شیطونک بگید دیبا دیگه کلاس نمیزاره...اما به سر به هوا خارج از برنامه قبلی درس میدم...امروز جوجه  نامه ای رو بهم رسوند که از طرف شیطونک به منه...البته دو تا نامه بود یکی برای من و یکی برای جوجه اردک زشت...متن نامه ها به شرح زیر می باشند (چون اینجا دفترچه خاطرات منه میخام بزارمش و قصد دیگه ای ندارم...من شیطونک رو دوست دارم...اما بی ادبه، اگه بتونم میخام ادبش کنم اگه نه که دیگه از دست من خارجه..):

توجه: نامه در پاکتی بود که خودش درست کرده بود....الهی ...و پشتش نوشته بود از طرف شیطونک برای دیبا و جوجه اردک زشت عزیز( عین متن نامه را با نام های مستعار می نویسم)

متن نامه اول:

«از طرف شیطونک برای دیبا

سلام دیبا جان من از تو ممنونم که به ما ریاضی یاد می دهی من پشت سر تو حرف بدی زدم و امیدوارم تو مرا ببخشی و من از تو خواهش می کنم که به من ریاضی یاد بدهی من از کارم خیلی پشیمان هستم و جوجه اردک گفت خواهرم از دست تو ناراحت است و دلش نمی خواهد تو را ببیند من از او خیلی خواهش کردم که با تو صحبت کند ولی او گفت به من ربتی ندارد او خیلی از حرف تو ناراحت شده است و من هم خیلی ناراحت شدم خواهش می کنم من را این یک بار ببخش از تو خواهش می کنم بزار به کلاس تو بیایم و کمی درس یاد بگیرم خواهش می کنم دیبا جان خداحافظ من خجالت می کشم توی چشم های تو نگاه کنم ولی این نامه را به جوجه اردک می دهم

امضا کرد»

نکات:

1-      متن این نامه به زبان کودکانه و با لحن عامیانه و محلی مازندرانی آمیخته است...با غلط املایی

2-      از نامه فهمیدم که شیطونک خوب انشا می نویسه...حیف این بچه ها نیست که استعدادشان کور بشه

3-      اگه من جای جوجه بودم از این همه خواهش دلم شدیدا می سوخت...اما جوجه به دلیل کینه ای که  ازش داره دلش کمتر سوخته

4-      شیطونک خیلی باهوش و زرنگه...اما به دلیل تربیت غلط خیلی بی ادبه...که من نمی تونم تحمل کنم

حالا متن نامه دوم: 

«از طرف شیطونک برای جوجه اردک

سلام جوجه اردک من به تو قول می دهم که دیگه دست روی تو بلند نکنم و درباره خانواده ی شما حرفی نزنم و من امضا می زنم اگر از این به بعد بی ادبی کردم دیگر در کلاس دیبا شرکت نکنم خداحافظ  جوجه اردک جان این امضا به خاطر مهروم شدن این کلاس می باشد.

امضا کرد و داخلش نو شت خوارج شده کلاس»

من وقتی ابتدایی بودم همون مدرسه ای می رفتم که الان جوجه میره...اصلا به بچه ها اهمیت نمیدن مخصوصا اونایی که بازیگوشن و شلوغن و یا درسشون ضعیفه...من همش از این معلما بدم میومد که تبعیض قائل می شدند...یه سری از بچه ها مثل شیطونک بر اساس جو خانواده و تربیت غلط استعدادشون خفته مونده ویا سرکوب شده و این استعداد در زمینه های منحرف رشد کرده ...به قول روانشناسان این بچه ها به بلوغ زود رس رسیدن...شیطونک بلوغ زود رس داره و این بده

همون یه جلسه ای که به شیطونک درس دادم متوجه استعدادش شدم ...چون هر چیو می گفتم زود می فهمید اما سر به هوا پدرم و در آورد....به نظر شما من با شیطونک چی کار کنم؟

دلایل مخالفت من:

1-      شیطونک تو مدرسه اش ببخشید این و میگم به دست کجی معروفه...نمیخام ثواب نکرده کباب بشم

2-      از اونایی هست که یه کلاغ چهل کلاغ می کنن...منم تو خونمون کلاس میزارم..و نمی خوام اتفاقای تو خونمون در همه محل پخش بشه...اینا به کنار بی ادب و بد دهنم هست...که اینو جلوی من رعایت کرد

شما می گید چی کار کنم؟ دلم می خواد بهش یاد بدم اما با توصیفاتی کردم نمیشه

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 5:54  توسط دیبا  | 

سنگ

 

بچه که بودم خیلی به جمع آوری سنگ های زیبا علاقه داشتم ...یه جایی تو حیاط خونمون سنگامو جمع می کردم...خیلی قشنگ بودن...حتی سنگ هایی برای هفت سنگ بازی کردن جمع می کردم...یه سری هم برای یه قل دو قل...چه دورانی بود...دلم برای سنگام تنگ شده...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 7:54  توسط دیبا  | 

...

من فکر چشم های توام

 تو بیخیال قلب من

با من بمون تنها نرو

قید همه چیو نزن

دیگه فکر نمی کنم

که یه روزی بر می گردی

به چه قیمتی منو به خودت وابسته کردی؟

اینقدر غمم زیاده که دارم می سوزم اینجا

ولی تو خیالتم نیست که دارم می میرم اینجا

قلب من آروم نمیشه از روزی که رفتی بی من

دیگه برگشتی نداره میدونم دلگیری از من

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 13:39  توسط دیبا  | 

مطالب قدیمی‌تر